ملازمان حرم

مستند ملازمان حرم

ملازمان حرم

مستند ملازمان حرم

۷ مطلب با موضوع «دلنوشته های جاماندگان(هر چه دل تنگت می خواهد بنویس)» ثبت شده است

حرف دل محمد...!

سرباز گمنام | پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ب.ظ | ۲ نظر

اون گل های یاسی که لاله لاله جون  دادند
رسم عاشق شدن وبه ماها نشون دادند
شهدا مارو به اون خلوتتون راهی دهید
 دعای درحق ما تاکه ماهم بشیم شهید
برای ما شهدا پیش خدا
 بگیریددست دعا پیش خدا 
تا که ماهم بشیم شهید مثل شما 
حسین داروندار دل من 
حسین ای همه حال من
شهدای مدافع حرم التماس دعا

نوشته شده توسط محمد....!

  • سرباز گمنام

سلام آقای شهید

سرباز گمنام | شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ق.ظ | ۳ نظر

سلام آقای شهید
آقا اجازه! میخوام چند کلمه با شما حرف بزنم. آخه پدرم هر وقت دلش میگیره عکسای شما رو میاره و با شما حرف میزنه. آقا شهید اجازه، منم دلم گرفته میخوام با شما حرف بزنم …
راستش نمیدونم صدای من رو می شنوید یا نه. بابا سعیدم که میگه می شنوید خودش هر شب جمعه که میاد کنار مزار شما کلی باهاتون حرف میزنه و درد دل می کنه ولی، ولی من بلد نیستم مثل بابام با شما حرف بزنم …

آقای شهید! بابا سعید همیشه میگه خوشا بحال شهداء اونا رفتند پیش خدا. البته من نمیدونم پیش خدا کجاست ولی حتماً خیلی جای خوبیه که بابام آرزو داره شهید بشه. اما من دوست ندارم بابام بیاد پیش شما …
شبا وقتی صدای سرفه ی بابام بلند میشه خیلی می ترسم، مامانم میگه اینا اثرات شیمیاییه. یه روز وقتی داشت با داداشم حرف میزد یواشکی به صحبتاشون گوش کردم. مامان می گفت اوضاع ریه ی بابا سعید خرابه. راستش رو بخواید بابام این روزا خیلی سخت نفس میکشه.

آقای شهید اجازه! نمیدونم شما اونجا تلویزیون دارید یا نه. تو تلویزیون هر روز برنامه های قشنگ و جالب پخش میشه. آدمای تو فیلما همشون خوشحالند، سوار ماشینای قشنگشون میشن و میرن شمال کشور کنار دریا. راستش ما هم قبلاً ماشین داشتیم، پارسال بابام فروختش. داداشم میگه داروهای بابام خیلی گرونه …
بگذریم! هر سال هفته ی دفاع مقدس که میرسه خیلی از آدمای غریبه میان خونه ی ما. چند نفر هم با اونا میان و مدام ازشون عکس میگیرن اما نمیدونم چرا هر وقت میخوان عکس بگیرن به عکاسشون میگن یه جور عکس بگیر که خرابی دیوار خونه معلوم نشه. از مامانم پرسیدم اینا کین ؟ با خنده گفت این آقایون محترم مسئولین شهرمون هستند …

آقای شهید! از خانوم معلممون شنیدم که میگفت شما حاجت دل دیگران رو بهشون میدید. من از شما فقط یه خواهش دارم، شما رو بخدا کمک کنید بابام خوب بشه. دعا کنید وقتی سرفه میکنه از گلوش خون بیرون نیاد. من هرشب تو نمازم دعا میکنم که کپسول اکسیژن بابا سعیدم نصفه شب تموم نشه …

آقا اجازه! من همیشه چادر سرم می کنم چون بابام یادم داده شما شهداء پیامتون حفظ حجاب بوده. اما نمیدونم چرا یعضیا تو شهر ما، پیام شما رو فراموش کردند … شاید هم پیام شما بهشون نرسیـده.
مامانم همیشه برای شما خیرات پخش میکنه. نون و خرما ، حلوا و یا شکلات و شیرینی. مامان میگه این کار باعث خوشحالی شما میشه … منم دیروز برای شما عکس بابا سعید رو کشیدم. اما قشنگ نشد چون صندلی چرخدارش رو خوب بلد نیستم بکشم. آخ یادم رفت بگم که بابام دو سه ساله با ویلچر حرکت می کنه …

آقای شهید! اینروزها بانک ها خیلی جایزه میدن، جایزه های خیلی خوب. بابا سعید گفته برام یه حساب قرض الحسنه باز میکنه. شما دعا کنید منم یکی از برنده های این دوره باشم. اگه جایزه اصلی رو برنده بشم خیلی خوب میشه. برای بابام هر چقدر بخواد دارو میخرم … برای مادرم هم یه چرخ خیاطی برقی که دیگه دستاش خسته نشه …
من پنجشنبه ها رو خیلی دوست دارم … چون میایم پیش شما … خیلی خوش میگذره … بابا سعید همیشه از شما برای ما تعریف می کنه … از نمازاتون ، از خنده هاتون ، از خوبیاتون … یه مرتبه! برام از غلامحسین صحبت کرد . برام گفت که 3 روز بعد از عروسیش رفت جبهه و شهید شد … بابا سعید میگفتش که دانشجو بوده و هیچ خواهر و برادر دیگه ای هم نداشته …

آقای شهید! هر وقت میایم سر مزار شما، بابام هی با خودش میگه: رفیقانم دعا کردند و رفتند / مرا زخمی رها کردند و رفتند … بعضی وقتا هم که یکی از دوستاش شهید میشه میگه: رفیقان می روند نوبت به نوبت / خدایا نوبتم کی خواهد آمد …
خیلی دلم گرفته. آخه دیروز تو کلاس معلم گفت انشاء بنوسید. موضوعش هم این بود تابستان خود را چگونه گذراندید ؟ … من ننوشتم که ما دیگه نمیتونیم مسافرت بریم. ولی نوشتم که امسال تابستون دو بار رفتیم بیمارستان جانبازان و چند بار هم رفتیم گلزار شهدا …

آقای شهید! دیگه حرفام تموم شد … اما نه! … یه جیزی یادم رفت بگم … این حرفای من پیش خودتون بمونه. به بابا سعیدم هیچی نگید، آخه یه وقت فکر می کنه من دیگه خسته شدم و نمیتونم ازش پرستاری کنم. اما من میخوام داد بزنم و به همه بگم که بابای من بهترین بابای دنیاست …

نویسنده:حمیدبناء

  • سرباز گمنام

حرف دل !....

سرباز گمنام | يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ق.ظ | ۱ نظر

چو بشکفد ز لبت غنچه پاک دعا 

تو را به فاطمه (س) سوگند التماس دعا

نوشته شده توسط حرف دل !...

  • ۱ نظر
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۷
  • سرباز گمنام

ویراژ خودروهای لوکس در خیابان شهید

سرباز گمنام | يكشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۲۱ ب.ظ | ۳ نظر

اینروزها همه از شهیـد و شهادت و حماسه دم می زنند، ما که بخیـل نیستیم دمشان گرم! یکی بر سر گذر ارباب دست بر شکم رباب می کشد ولی حیف که سازَش، صدای سازِش می دهد و دیگری هر روز عکس یک شهیـد را با تکنیک کوبیسم بر سر فرهنگ سیاست زدهٔ حزبش می کوبد. بگذریم! اصلاً به من و شما چه ارتباطی دارد که در خیابان شهیـد باهنر راکبین برخی خودروهای لوکس روسری هایشان را از سر برداشته اند تا خون شهدا هدر نرود.

اینبار حقیقتاً بگذریم! به برج میلاد قسم که نه بنده حال شاعری دارم و نه شعر حال بندگی. روح جناب قزوه شاد که در زمستان 66 گفت: برای عاطفه‏‌ای که در ما مرده است رحم الله من یقرء الفاتحه مع الصلوات! راستی چرا شاعران جوان ما یا حرفی از شهید و شهادت ندارند و یا حرفشان تا سر تیر چراغ برق هم بالا نمی رود؟ ای آقا! نان فرانسوی و سوسیس بلغاری را عشق است، ما را چه به این حرف ها …

امسال* در خطبه های نماز عید، امام خامنه ای فرمودند: « قدرت تحمّل و مقاومت مردمی را که پای حرف حقّ خودشان ایستاده‌اند، ببینیم. مردمی محصور از همه‌طرف، در یک نقطه‌ی کوچک و محدود: دریا به‌رویشان بسته، خشکی به رویشان بسته، مرزها تماماً به روی آنها بسته؛ آب آشامیدنی‌شان، برقشان، امکاناتشان غیر قابل اطمینان، همه از دشمنیِ دشمن و از حمله‌ی دشمن و هیچ‌کس هم به آنها کمک نمیکند. این مردم در مقابل یک دشمن مسلّحِ خبیثِ بی‌رحمی مثل رژیم صهیونیست و رؤسای پلید و خبیث و نجس آن رژیم قرار گرفته‌اند و آنها هم بدون هیچ ملاحظه‌ای شب‌وروز دارند میکوبند؛ [امّا] این مردم ایستاده‌اند، مقاومت میکنند؛ این درس است.» نمی دانم چرا در هنگام شنیدن این حرفها بی جهت به یاد چرخیـدن سانتریفیوژها افتادم!

یادش بخیر! در روزهای جنگ که ما مشق می نوشتیم با شور و شادمانی، دکان های بقالی زرق و برق چندانی نداشتنـد. آنروزها کوپن و دفترچه های بسیج اقتصادی تمام امید مردم برای زیارت پنیـر و گوشت یخی بودند. شاید من فراموشی گرفته باشم ولی چیزی از صدای اعتراض ملت جنگ زدهٔ آن روز در میان خاطراتم نیست ولی برخی مسئولین وقت آستانهٔ تحملشان کودکانه بود. گاهی خواندن تاریخ، حرفهای تازه ای ندارد. به گمانم تاریخ هم مثل روزگار ما تکراری شده است.

در کتب تاریخی نوشته اند که در سرزمینی گرم مردم، آدمی خوب را به شهرشان دعوت کردند. آدم بدهای آن دوران که نمی خواستند این دعوت به سرانجام برسد مردم آن شهر را تهدید کردند که اگر بر سر پیمان و دعوت خویش بمانیـد بعد از این رنگ آرامش را نخواهیـد دید و حسابتان با تیغ تیز است. تاریخ نگاران گفته اند که مردم آن شهر از بیم تحریم و فشار و گرسنگی، آدم خوب ماجرا را تنها گذاشتند و شد آنچه نباید می شد. همیشه بعد از خواندن این داستان با خودم می گویم که ای کاش مردم آن شهر بر سر خواسته هایشان مقاومت می کردند. از بیم فیلترینگ، زنگ تاریخ را همینجا تمام می کنیم.

نمی دانم چرا با دیدن واژهٔ مقاومت در کنار حماسه دلم به شور می افتد. نه اینکه اهل پس گرفتن دعوت باشم ولی آدم گاهی دلش آرام است و گاهی واپس! مقاومت کار ساده ای نیست ولی بجای آن تا دلتان بخواهد حرف زدن ساده و مجانی است. ما هم تصمیم گرفته ایم با یک ژست کاملاً مدرن به دیدار خانواده های شهدا برویم و برای آمرزش روح شهیدشان آش نذری بپزیم ولی از ما تقاضای مقاومت و جهاد و پایداری نداشته باشیـد لطفاً ما دلمان به همین مستحبات خوش است.

خارج از موضوع و همینجوری یادم افتاد که اخیراً به دیدا یک جانباز قطع نخاع گردنی مشرف شده بودیم. جانباز عزیز رضایی مجد می گفت که حاضر است همین تن زخمی و بی جانش را هم فدای امام و انقلابش کنـد. راستی نکند در روز حساب ما هم در صف مردم همان شهری که آدم خوب دورانشان را به قتلگاه بردند محشور بشویم. نه! به جان خودم قسم، من یقین دارم که مردم ایران تسلیم مرگ و تحریم نمی شوند.

حالا که دیواره های تحریم ترک خورده و دولتهای استکباری به غلط کرده ام افتاده اند و تمام دارایی های بلوکه شدهٔ ایران به خزانه مسلمین بازگشته است بهتر است نام و تصاویر شهیدان را از سیمای شهر پاک کنیم تا خدای ناکرده مردم هوس جهاد و مقاومت به سرشان نزند. اگر این چند خط آشفته به نظرتان خوش نیامد، یک نگاهی به در و دیوار خانه خود بیندازید شاید جای تصویر شهدا خالی باشد. همان شهدایی که در سختترین شرایط، پشت آدم خوب دورانشان را خالی نکردند. بگذریم! بعضی وقتها حرفهای زیبا را به شعار زدگی متهم می کنند تا شعائر حقیقی انقلاب فراموش بشوند.

 

* تاریخ نوشته 1393

  • ۳ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۱
  • سرباز گمنام

کاش مسئولین امر ما را هم انتخاب کنند

سرباز گمنام | شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ق.ظ | ۰ نظر

کاش مسئولین امر ما را هم انتخاب کنند

یه جایی تو شهرستان ری هست که بهش میگن بهشت حضرت زهرا (س). راستش این مکان بزرگترین گورستان کشور ماست. اونجا برای بچه های ری و تهران آخر خط زندگی تو این دنیاست.

   بهشت حضرت زهرا (س) اینروزها برای خودش کلان شهری شده! یه کلان شهر با چند صد هزار نفر جمعیت، دو ایستگاه مترو و کلی خونه و خیابون. تو این شهر بی هیاهو و آروم، اقشار مختلف مردم بدون توجه به دهک های اقتصادی و یا عناوین اجتماعی پذیرفته می شوند! بی تردید بزرگترین ساکن این شهر مرد افسانه ای تاریخ ایران و اسلام، امام خمینی(ره) هستند.

   کاش می شد تو تمام میادین شهر یه تابلوی بزرگ نصب کنیم و روی اون با خط نستعلیق بنویسیم تا بهشت حضرت زهرا(س) راهی نیست با احتیاط زندگی کنیم. البته با عرض تأسف و تأثر شدید باید به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان برسانیم که رعایت قوانین زندگی اسلامی تو پایتخت جهان تشیع نیاز به پلیس و زور داره! وای بر مسلمونی ما … بگذریم.

   نمی دونم کی نوبت ما میشه که با یه خودروی مرسدس و تشریفات قانونی و غیر قانونی ساکن این شهر بشیم. به قول بچه های کف بازار دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! آخرش با چند متر پارچه سپید همه ما باید راهی خونه بخت بشیم. بختی که خودمون تو زندگی ساختیمش! شاید به همین علت باشه که برخی از همشهریان ما تو تهران روزهای تعطیل میرن به کوهستانهای اطراف شهر و با حرکات موزون و نوشیدنیهای سرگرم کننده به مرگ فکر می کنند.

   کلان شهر بهشت حضرت زهرا(س) محله های زیادی داره که بهشون میگن قطعه! بعضی از این قطعات مخصوص اقشار خاصی مثل هنرمندان، نام آوران و ورزشکاران ساخته شده اند. تو بین قطعات خاص چند تا قطعه خیلی ویژه هستن و فقط از ما بهترون حق سکونت توی اون قطعات رو دارن. ما خیلی اصرار کردیم حتا حاضر شدیم پول بدیم ولی اجازه ندادن اونجا ساکن بشیم. مسئولین مربوطه میگن اونجا مخصوص برگزیده هاست، اگه شما هم متقاضی سکونت تو قطعات ویژه هستید باید تلاش کنید تا انتخاب بشید.

   ما چند روزی توی شهرمون به دنبال راههای انتخاب شدن همه جا رو زیر و رو کردیم. دانشگاه، مدرسه، فرهنگسرا، خیابون، مترو، سینما، تلویزیون، کتاب، نشریات و هر جایی که احتمال می دادیم یه نشونه ای از ساکنین قطعات ویژه پیدا بشه، اما هیچ ردی از اونها پیدا نکردیم. از هر کسی که پرسیدیم چطور میشه ساکن قطعات ویژه بهشت حضرت زهرا(س) شد، سرش رو به طرفین تکون داد و گفت متأسفانه نمیدونم.

   آخر به این نتیجه رسیدیم که باید بریم سراغ خود ساکنین قطعات ویژه تا شاید خودشون راه انتخاب شدن رو به ما نشون بدن. به اونجا که رسیدیم تازه متوجه شدیم که شهادت یه انتخابه! خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردیم با شهداء رفیق شدیم.

   یه پسر جوونی به اسم ناصر باغانی برای ما گفت که چطور از دانشگاه امام حسین (ع) فارغ التحصیل شده. یه مرد زاهد هم برامون از تحصیلش تو آمریکا و مبارزاتش تو لبنان حرف زد. اونجا یکی هم بود که خیلی با اقتدار و جذاب سخن می گفت. بهش می گفتند مسیح کردستان. اون روز بین شهداء خیلی خوش گذشت. سی هزار ستاره که بعضی از اونها اسمشون مشخص نبود نقاط تاریک دل ما رو روشن کرده بودند.

   فردای اون روز تو شهر احساس غربت بیشتری می کردیم. از اینکه کلان شهرمون هیچ ردی از شهدا نداشت و مردمش نشونی قطعات ویژه رو بلد نبودند، خجالت می کشیدیم. میخواستیم بریم شهرداری و پیشنهاد بدیم که مسئولین مربوطه کنار تورهای تهران گردی، یه تور یک روزه دیدار با شهداء هم بذارن اما دیدیم این کار رأی نداره به همین علت زود پشیمون شدیم.

   تصمیم گرفتیم هر طوری که هست ما هم انتخاب بشیم. تو اولین قدم به خودمون قول دادیم هر کاری می کنیم برای رضای خدا باشه. با خودمون عهد کردیم مثل شهدا تا آخرش زیر سایه ولایت بمونیم.

راستی شما نشانی مزار شهدای شهرتان را بلدید ؟

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۸
  • سرباز گمنام

آه من از جنس نیاز نبود ...

سرباز گمنام | جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۲۶ ب.ظ | ۲ نظر

آه من از جنس نیاز نبود ...

سال‌ها دلم را با این امید و آرزو خوش کرده بودم که «اگر آه تو از جنس نیاز است / در باغ شهادت باز باز است»

راستش را بخواهید باورم نمی‌شد که روزی در باغ شهادت گشوده شود و من راهی به درون پیدا نکنم. به گمانم در تمام این سال‌ها خودم را فریب داده بودم. شاید هم کلاه سرم رفته بود و خیال می‌کردم در مسیر شهادت حرکت می‌کنم.

نمی‌دانم؛ اصلاً چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که من با این همه ادّعا سزاوار شهادت نبودم.

حالا من مانده‌ام و یک بغل دعای رد شده. من مانده‌ام و یک حسرت همیشگی. من مانده‌ام و سکوت سنگین آسمان.

این روزها حال جامانده‌های جنگ را بهتر می‌فهمم. حال مو سپید کرده‌هایی را که غروب پنج‌شنبه در لابه‌لای قبور شهدای بهشت حضرت زهرا (س) قدم می‌زنند و چشمانشان همیشه خیس است. حال آن همرزم شهیدی را که می‌گفت بعد از رفتن رفیقم نمی‌توانم در چشم مادرش نگاه کنم.

کاش آه من هم از جنس نیاز بود. خدایا! نکند که روی اعلامیۀ مرگ من بنویسند مرحوم مغفور. نکند روی سنگ مزار من بنویسند این بیچاره هم شهید نشد.

💠 خدایا! می‌دانم که با معیارهای انتخابت فاصله دارم. می‌دانم که هیچ چیز من شبیه شهدا نیست. می‌دانم که شایستۀ شهادت نیستم ولی به لطف و کرم تو ایمان دارم. می‌دانم که اگر تو بخواهی من هم شهید می‌شوم.

💠 خدایا! « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا » نیستم ولی در اشتیاق به شهادت صادقم. خدایا تو کمک کن که نامم در فهرست « مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا » ثبت شود و روزی من هم حاجت روا شوم.

🔸 نویسنده: حمید بناء
🍂🌹🍃🍂🌹🍃🍂🌹🍃

  • ۲ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۶
  • سرباز گمنام

دلنوشته های جاماندگان

سرباز گمنام | دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ب.ظ | ۱۷ نظر

میان ما و شهادت عهدی است برای رفتن و تنها آنهایی که بر پیوندشان با او مانده اند با شهادت خواهند رفت...

...قطعه ای از وصیت نامه شهید حافظ احدی...

**************************************

شما عزیزان می توانید دلنوشته های خود را

درباره شهدای مدافع حرم در این قسمت بنویسید تا با نام خودتان منتشر شود....

اللهم الرزقنا توفیق  شهاده فی سبیلک

  • سرباز گمنام